سلام:
بچه ها کدومتون تا حالا 6 ساعت گریه کردین ؟؟ 6 ساعت بی صدا وقتی همه خوابن ؟؟ کدومتون ؟؟
بچه ها نمیدونم خوشبختانه یا بدبختانه من دیگه حوصله ی آپ کردن ندارم ... یعنی به امید خدا میخوام این جا رو تعطیل کنم.یعنی دیگه این آخرین پست مه ..از دستم ناراحت نشین تو رو خدا !!
امیدوارم همتون موفق باشین ...دوستدار همه ی دوستای گلم : آرزو
موظب خودتون باشین
نه دیگه نمیتونم...من با تو نمی مونم... نه دیگه نمی خوام نه.......
امشب به یاد تو تنها نشستم کنار قاب عکست دستات تو دستم فردا به یاد من عشقی
نمی مونه
قلبی از چشمهام ازم یادی نمی کنه!
اگه داغی توی سینه ام هست بدون اشکهای روی گونم پس واسه این هر شب می بارم میگم
مردم ولی بیدارم..
بیمارتم بیرون رو نگاه می کنم اگه ببینمت دوباره صدات میکنم با این که بیزارم ازت هنوزم
عشقمی تو آرزومه یه بار مثل من بشکنی تو از تو گله نیست من کمی شکایت دارم از درس
عشقم واست حکایت دارم من رضایت دادم به بود و نبودت باورش سخته قلبت با من بود و
نبودش پس میرم تا یاد بدم شیطان بودی نگو تو سختی ها همرامی کی باهام بودی؟
ای کاش بودی منو درک میکردی
چرا فکر میکردم تو با همه فرق می کردی
رو ورق زدم عشقت رو باطله سوخت از تو برای من چی جز خاطره
موند؟
ولی صادقانه بگم که قلب منو شکوندی تو ندونستی قدر منو...
با صدات آروم میشدم
با غمت داغون میشدم
یه شب پیشم نبودی
بی سر و سامون میشدم
اما رفتی و نگفتی خاطراتمون چی میشه یه ندا هم ندادی میری واسه همیشه
واست فرقی نمیکرد
که من بی تو میمیرم واست دیوونه می شم به این دنیا اسیرم
خیلی ساده تو این بار
من رو
تنها گذاشتی رفتی و ندیدی رو قلبم پا گذاشتی.
اگه داغی توی سینه ام هست بدون اشکهای روی گونم پس واسه این هر شب می بارم میگم
مردم ولی بیدارم..
"با شما هستم ,,,,با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم میلولید ....چی خیال کرده اید ؟؟؟؟همه تون ,,,از وزیر و وکیا گرفته تا سپور و پروفسور آخرش میشید دو عدد .
خیلی که هنر کنید ,,,خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله ی دو عددتون میشه صد.
صدام رو میشنفید ؟؟؟ میشید یه پیر مرد آب زیپوی عوضی بو گندو .
کافیه دور تند نیگاش کنید ... همین که دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدید .
میفهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده اید.
حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید ؟؟؟قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده اند ؟؟؟؟؟واسه ی چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در میارید ؟؟بدبخت ها !!! شما به خودی خود بدبخت هستید ,,,دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر میکنید ؟؟.....از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید ... یعنی آسون ترین کاری که میکنید اینه که عاشق همدیگه میشید.لعنت به همتون .لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمیتونید فقط با یکی باشد ..
لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر درنمیاره .عاشق میشید و بعد ازدواج میکنید.صدام رو میشنفید ؟
عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد بچه دار میشید و بعد حالتون از هم به هم میخوره و طلاق میگیرید.
گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید.همه ش هفتاد ,,,هشتاد سال .یعنی اگه شانس بیارید اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید ,,,خیلی که تو این خراب شده باشید هفتاد ,, هشتاد سال بیش تر نیست .لامسبا اگه هفتصد سال میموندید چی کار میکردید ؟؟گمونم خون هم رو تو شیشه میکردید !!!گرچه همین حالاش هم میکنید .یعنی غلطی هست که نکرده باشید ؟؟به شرفم قسم هر کاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکردید لابد نتونسته ید بکنید.مطمئنم از سر دلسوزی و این جور چیز ها نبوده که نکرده اید .حکما عرضه ش رو نداشتید .همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه ی یک عوضی دو پای دیگه ی مث خودش ,,زنش و بچه ی دو سالش رو گوش تا گوش سر بریده .
گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو میکرد.دنبال چی میگردید ؟؟آهای عوضی ها !! آهای با شما هستم ! با شما که هر کدومتون فکر میکنید دهن آسمون باز شده و تننها شما از توش پائین افتاده اید.اگه تا حالا کسی بهتون نگفته من میگم که هیچ آشغالی نیستید.
من یکی که براتون و واسه ی کاراتوت تره هم خورد نمیکنم.
حیف این زمین که زیر پای شماست.حیف این زمین که توش دفن تون کنن.
شما رو باید بسوزونند.شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا .
.دنبال چی میگردید ؟؟آهای عوضی ها !!! آهای با شما هستم !!! صدام رو میشنفید ؟؟؟
شبی پسر کوچکمان نزد مادرش ,,,که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگه کاغذ را به او داد.
همسرم دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.
پسرمان با خط بچگانه نوشته بود :
صورت حساب
--------------------
_ کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
_ مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار
_ مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
_ بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
_نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار
------------------------------------------------------------------
جمع بدهی شما به من : 17 دلار
همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان این عبارت را نوشت :
_بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
_بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
_بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
_بابت غذا , نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ
و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد گفت :مامان .... دوستت دارم !!
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت :قبلا به طور کامل پرداخت شده است !!
و حالا جدا از این داستان بیاین ما هم بگیم :
مامان جون دوست دارم به وسعت مامان بودنت !

فرمانروایی که می
کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی
مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و
بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و
همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با
پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا
از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید
بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام
بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت
کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش
در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود.
به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ,,,, مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند .
خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آن ها مقرر فرماید.
تنبیهی سخت تر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری , تنبیهی که نسل ها
را سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمه ی ""دوست دارم "" را از ذهن و قلب مردم پاک کرد , چنان
که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده ,,, نه گفته نه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود.
اما بلا کم کم رخ نمود ,,,زمانی که مادری میخواست عشقی بی غش تقدیم فرزند
کند ,, هنگامی که دو دلداده میخواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره
به دیگری واگذارند,,آنگاه که انسان ها ,, دو همسایه ,, دو برادر,, دو دوست
در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردن و میخواستند که آن را نثار دیگری
کنند ,,زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این
نیاز ها بود..
از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمیشد.
و بعد ....
کم کم سینه ها سرد شد ,, روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد .
دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت .
آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند :
چه شد که ما به این جا رسیدیم ؟؟؟
کدام نعمت از میان ما رخت بربست ؟؟ و اندوه امان شان را برید.
خداوند دلش بر این قوم که مغلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات "دوست دارم " را به ذهن و قلب آنها بازگرداند.
خدا را شکر که ما هنوز میتوانیم به یکدیگر بگوییم :
"دوست دارم"

اوایل کوچک بود .یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگتر از دل میشود میترسم .از چیز هایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم میترسم.از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوست دارم " خلاصه اش کنم به شدت ترسیدم .از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.
اما نماند
به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرز های " دوستت داشتن " فرا تر رفت.
آن قدر که دیگر از من فرمان نمیبرد.آن قدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم "دوستت دارم " تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم.
تا گوی داغ را ..... برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین....
اشک میریزم بر رویاهای باد کرده ام که ترکیده اند
مثل مرگان که بادکنک صورتیش ترکیده است
و رویایی دیگر میخواهم
مثل مرگان که بادکنک سبزش را
طفلک نمیداند که بادکنک ترکیده است پیش از این
مثل رویای من .....

زیر آوار خاطرات
له میشوم.
هیچ چیز نمانده از من
جز روحی گریان
نشسته در ویرانه ها ...
بیهوده میکوشی
بیش از این
نمیتوانی
نابودم کنی ....